حاج رمضانعلی نیاززاده، مسنترین کاسب بازارچه ثامن است
خدا روزی را اول صبح تقسیم میکند. به این جمله کاملا اعتقاد دارم و برای همین برای گفتوگو با او صبح زود را برای صحبت انتخاب کردم. آرام و تنها در حجره سماورسازیاش و در سکوت بازارچه میتوانی او را پیدا کنی که با چکشی بر سندان فولادی میکوبد. او را در شلوغیهای ذهن خود که مرور میکنی، ناآشنا میبینی. حرفهایش زیباست، اما در کشاکش مشغلهها و بی حوصلگیهای روزمره شاید برای تو غریبانه باشد! به حرفهایش که گوش کنی، تو را یاد پدر بزرگهایی میاندازد که داستانهای آنها را شنیدهایم.
شغلش را میستاید و دستان پینهبستهاش را نشان افتخار عمر هشتادساله و سی سال کار در پیشه سماورسازی میداند. گرچه روزگار باعث شده کمی تغییر در مغازه اش ایجاد کند و اجناسی هم برای فروش در آن چیده، قناعت و ایمانش تو را به حیرت وامیدارد؛ پیوسته میگوید: خدا ما را به حال خود وا نگذارد که اگر چنین شود، وا ماندهایم. کسبه بازارچه ثامن در محله انقلاب مشهد، حاج رمضانعلی نیاززاده را که از روزهای اول ساخت این محله در اینجا حبیب خداست، میشناسند. سحرخیز بودنش را به یاد دارند که بعد از نماز صبح بیدار است و مغازه را باز میکند، چون معتقد است خدا روزی را اول صبح تقسیم میکند و از مردمدوستیاش آگاهند. نیاززاده ماندگاری در این بازار را حاصل حضور مردم در مسجد سر بازار و شلوغی نانوایی سنگک آخر بازار میداند که عامل رونق بازار و رسیدن روزی او هم هستند.
لبخند مهربانش، مقدمه هم صحبتیمان است و صمیمانه با لبخندی پذیرایمان میشود. از سختی کارش که میپرسی، میگوید: بیکاری آزارم میدهد، در این سن هنوز هم توان کار دارم. خدا را شکر کارم را دوست دارم و به این کار عادت دارم. انسان تا زنده است، باید کار کند. او در مورد اینکه جوانان سراغ اینگونه مشاغل نمیروند، میگوید: تاکنون شاگردی نداشتهام. کسی سراغ این کار نمیآید. بعضی جوانان لباس کار را دوست ندارند، اما من با لباس کارم زندگی میکنم.
کار نیکو از انسان میماند
وقتی از او میپرسم چه زمانی از کارش لذت میبرد، در حالی که ناخودآگاه اشک از چشمانش سرازیر میشود و هر از چند گاهی با دستان پینهبستهاش آن را پاک میکند، جواب میدهد: زمانی که برای مردم کاری انجام میدهم که از آن رضایت دارند و دعایم میکنند، بیشترین رضایت را از کارم دارم؛ چون همین کار نیکوست که از انسان به یادگار میماند.
نمیتوانم بیکار بمانم
اوستا رمضانعلی درحالی که دستان پینهبستهاش را نشان میدهد، از انتخاب این حرفه در جوانی میگوید: سماورسازی را خودم یاد گرفتم و برای آن آموزشی ندیدم. اشتیاق زیادی برای یادگیری داشتم و لطف خدا باعث شد که این حرفه را آرامآرام یاد بگیرم. او میگوید: در جوانی شغلی از این بهتر پیدا نمیکردم. حالا هم بازنشسته نیستم و تنها منبع درآمدم همین کار است. گرچه تواناییام تحلیل رفته، اما نمیتوانم بیکار بمانم.
در جوانی شغلی از این بهتر پیدا نمیکردم. حالا هم بازنشسته نیستم و تنها منبع درآمدم همین کار است
آرزویم با خدا بودن است
در پایان در مورد اینکه آیا این شغل باعث شده از آرزوهایش باز بماند، از او میپرسم که چنین میگوید: زندگیهای کنونی را نمیتوان با گذشته مقایسه کرد. «سفرههای رنگین میاندازیم و بیشتر از حد توان خود هزینه میکنیم. آرزوی من این است که خدا سلامتی را از من نگیرد تا لااقل عبادت وی را به جا آورم و مرا به حال خود وا مگذارد. آرزوی من مربوط به کارم است و خدا را شکر که مخارجم را از همین شغل تأمین میکنم.»
*این گزارش سه شنبه، ۲۸ شهریور ۹۱ در شماره ۲۲ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.

